السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
340
تفسير الميزان ( فارسي )
بوده اما در اين نوبت تعليم را از ياد برده ، و براى صاحبش شكار را نگرفته ) . « 1 » مؤلف : خصوصياتى كه در اين روايت معتبر شمرده شده ، مانند 1 - اختصاص حليت شكار مرده به شكارى كه سگ آن را شكار كرده باشد ، نه پلنگ و باز و عقاب و غيره ، چون در آيه شريفه كلمه « مكلبين » آمده ، 2 - و نيز اختصاص حليت به شكار سگى كه تعليم ديده باشد 3 - و اختصاص حليت به صورتى كه سگى هرزه با سگ شكارى شركت نكرده باشد ، همه از آيه شريفه استفاده مىشود ، كه ما نيز در سابق در استفاده آنها از آيه شريفه مقدارى بحث كرديم . و در همان كتاب از حريز از امام صادق ( ع ) روايت كرده كه گفت : شخصى از آن حضرت از سگهاى مجوسيان سؤال كرد كه اگر مسلمانى آنها را به شكار روانه كند ، و نام خدا را هم هنگام روانه كردن به زبان جارى سازد آيا شكار چنين سگهايى حلال است ؟ فرمود : بله براى اينكه سگ فرض شده سگى است مكلب ، و نام خدا را هم برده اى پس هيچ اشكالى در آن نيست . « 2 » مؤلف : در اين حديث به اطلاق كلمه « مكلبين » استدلال شد ، در حالى كه در در المنثور از ابن ابى حاتم از ابن عباس روايت شده كه در سؤال اينكه مسلمانى سگ تعليم يافته مردى مجوسى و يا باز او و يا عقاب او و يا هر درنده ديگرى كه مجوسى آن را تعليم داده مىگيرد و به شكار مىفرستد و شكار او را بدست مىآورد ، آيا اين شكار حلال است يا حرام گفته است : نه از گوشت آن مخور هر چند كه تو نام خدا را هم برده باشى ، زيرا مجوسى آن حيوان شكارچى را تعليم داده « 3 » ، و قرآن كريم فرموده : * ( « تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَكُمُ اللَّه » ) * و ليكن ضعف اين گفتار روشن است . براى اينكه هر چند خطاب در جمله : * ( « تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَكُمُ اللَّه » ) * به حسب ظاهر متوجه به مؤمنين است ، الا اينكه جمله * ( « عَلَّمَكُمُ اللَّه » ) * اختصاص به مسلمانان ندارد ، رموز تعليم سگ شكارى در مسلمان و مجوسى يكى است ، و همين معنا فهم شنونده آيه را مساعد مىسازد ، براى اينكه از آيه شريفه بفهمد كه خصوصيت تعليم مسلمان و يا بگو مسلمان بودن معلم سگ ، هيچ دخالتى در حكم ندارد ، معلم سگ چه مسلمان باشد و چه غير مسلمان ، غرض از تعليم حاصل مىشود ، هم چنان كه خصوصيت مالكيت سگ هيچ دخالتى ندارد ، ملك سگ چه از آن مسلمان باشد و چه از آن مجوسى تفاوتى ندارد .
--> ( 1 ) تفسير عياشى ج 1 ص 295 ح 33 . ( 2 ) تفسير عياشى ج 1 ص 293 ح 24 . ( 3 ) در المنثور ج 2 ص 260 .